خسته ام
از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
تن خسته ، سوی خانه ، دل خسته می کشم
وایا ! از این حصار دل آزار خسته ام
دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت " یار تو هستم " ولی نبود
از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
محمد علی بهمنی
با تشکر از همراهان مهربان

با باد آمده بودی یا باران
چشمانم را
سپردم به دریا
پا هایم را
به صخره
و
تاب خوردم بر سایههای گیاه
خیس میشوم تا خشک زاده نشده باشم
و درد بـتـابـد
زانوان بغل گرفتهی ماه
و راه بیافتم خوابهای کودکیم را
بگردم ، بگردم
«پس کوچه» های مدرسه
دنبال بال خشک شدهی سنجاقکی
پشت صفحهی «کوکبخانم»
و
دور بزنم سیزده بار
مشق های ننوشتهام را
محمد علی آل مجتبی

برایم گریه کردی ، باز پیداست
صدای هق هقت را می شناسم
میان ناله های پشت دیوار
فریبا گفتنت را می شناسم
مخواه پنهان کنی از من غمت را
سکوت نامه ات را می شناسم
دلت در حسرت پایان هجر است
دل شوریده ات را می شناسم
تمام سال و ماه و هفته و روز
غم دیرینه ات را می شناسم
نمی خواهی مرا غمگین ببینی
نگاه عاشقت را می شناسم
ولی از من مپوشان درد خود را
که راز سینه ات را می شناسم
مپوشان سرخی چشمان خود را
غروب دیده ات را می شناسم...
دوباره گریه کردی مثل هر شب
نگو نه! عادتت را می شناسم!
فریبا شش بلوکی
با تشکر از دوست گرامی اقای محمد شیخی

رنگی نیست خواب هایم
کیفیت ندارد
می پرم از خواب
با سوت بوق های هراسان
که می زند ساعت زردم
بی تعبیرم
در تنهایی ام
علامت های سوال
معرکه گرفته اند
. . .
مادر بزرگ سری بزن
به خواب هایم
رنگی نیست
هومن ربیعی

تصویر : همایون شیخی
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم
وقت است بنوشیم از این پس "بله" ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یکبار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشقِ من، از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
محمد علی بهمنی
بوی یار
مگو که موج به دریا قرار می گیرد
قسم به گُل که زمین را بهار می گیرد
عروج فهم مرا بین ، که چون به گُل نگرم
تمام خاطر من بوی یار می گیرد
دلم که آینه ی روی اوست را مشکن
که انتقام مرا روزگار می گیرد
به هر چه برگ در عالم قسم که روزی حُسن
سراسر همه ی این دیار می گیرد
دو چشم مست در این شهر خود نمی بینم
وگرنه دل ز جهانی کنار می گیرد
به جان دوست که پا ، روی خویشتن بنهم
رضای دوست بدین گر قرار می گیرد
چنان به جنگ غزل چابکم در این دوران
که باج شهر من از شهریار می گیرد
" رضا " حقیقت حالم به آن کسی ماند
که بهر روی گُلی ، دست خار می گیرد !!
رضاپارسی پور
تو
گم نمی شوی،
با این همه نشانی
این منم
که لابه لای نشانی های تو گم شدهام
روز،
کوچه گردیهای سرخوشانهی باد است
لابه لای گیسوان تو
و شب
مغازلهی پروانه و مهتاب
در میان پلک هایت
وقتی نیستی
انتظار آمدنت
کشنده ترین لحظه ها را ورق می زند
وقتی هستی
ترسِ از رفتنت
ساعت قرار که می شود
می خواهم فرار کنم
دلم گنجایشت را ندارد
کم می آورم
مثل شب
میگریزی
در سرانجامی تاریک
آن جا که روز،
مثل بادبادکی شب را از پی،
به دنبال خود میکشد
و دنبالهاش را تا میکند میگذارد روی کولش، برود، تا…
شبی دیگر
اذان بگو!
نه!
اذان که میگویی
دل تنگت میشوم.
آرزو میکنم ازین هم بگویی
بین ما
یک دنیا
فاصله است.
دل!
لولی دیوانه ( شالیز)

قیصر و لشگر درد
برای: قیصر ادبیات که نامش در روم ادبیات معاصر
زنده می ماند تا ابد.
لشگر نامرد هجوم برد به مرد نبرد
در ان سکانس آخر مبهوت بود قیصر
یکی خنجر از پشت زد ویکی رو
یکی به قلبش می زد و دیگری گلو
عاقبت این سربازان رقیبش درد
روم را فتح کردند با نیرنگ وزر
گرچه آخر از پا درآوردندش به زور
ولی زنده ماند نام قیصر امین پور
سروده ویرایش نشده از شاعر جوان رضا عبدیایی
به مناسبت سالگرد دکتر قیصر امین پور
http://reza-abdiyaei.persianblog.ir/


