حمل افتاب

ستارگان دنباله دار



نویسنده : فریده جلیلوند ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸

آیینه ای گذاشته ای در برابرم
تا خویش را دوباره به خاطر بیاورم !

بی شبهه تو عمیق ترین رود ممکنی
من نیز مثل تکه ی چوبی شناورم

در بین چشم شور حسودان تیز بین
نام تو را چگونه به کاغذ بیاورم ؟

بانو مرا همیشه نمک گیر می کنی
ای بوسه ات حلال تر از شیر مادرم !

رو راست باش حرف دلت را به من بگو
من سال هاست منتظر حرف آخرم

مهر تو را نشد بخرم ، مرگ بر دلم
نام تو را نشد ببرم ، خاک بر سرم !

 

 سعید توکلی

با تشکر از دوست شاعر و ترانه سرای عزیز

 مهدی دمی زاده

http://cherk-nevees.blogfa.com/




کلمات کلیدی :سعید توکلی و کلمات کلیدی :مهدی دمی زاده




نویسنده : فریده جلیلوند ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠

 

 

 

 

جستجو

عشق را ببین که جزایرش را می پیماید

از غم به غم.

 

ریشه خویش می کاود با دست

و آبیاری می کندش با اشک

و هیچ کس، این فراگرد روحانی را

به درک نمی نشیند.

 

من و تو

به جستجوی دره ای سبز و دست ناخورده

چون جستجوی سیاره ای دیگریم

جایی که نمک، گیسوانت را لمس نتواند کرد

جایی که اندوه

به بلوغ در نتواند رسید

و جایی که نان، زیستن می داند

تا بیات و پیر نشود.

 

ما در هوای لانه ای

ساخته با دست های خویش بودیم

در چشم اندازی از بافته های برگ

بی که با سخنرانی هاشان آزارمان کنند

اما، دریغا دریغ که عشق

آن چنان نبود

دریغا که عشق شهری دیوانه بود

با جمعیتی از مردمی که

ایوان های خود را سپید نگاه می داشتند


پابلو نرودا

برگردان - شاهکار بینش پژوه




کلمات کلیدی :پابلو نرودا و کلمات کلیدی :بینش پژوه




نویسنده : فریده جلیلوند ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٥

 

 

کلبه ای بر سر موج


                
 طفلی که گاهگاه
آیینه در مقابل خورشید می گرفت
تا دیدگان پیر و جوان را
از بازتاب نور بیازارد
اکنون که آفتابش رو می نهد به بام
آیا چگونه نور جوانی را
در چشم پیر خویش ، فرود آرد ؟
این طفل سالخورده
طرفی ازین خیال نخواهد بست
زیرا که آفتاب کهنسالی
دیگر نه آن فروغ سحرگاه است
کز خاوران در آینه ها می تافت
او ، هرگز انعکاس زلالش را
در دیدگان خویش نخواهد یافت
امروز
، بر کرانه ی اقلیم باختر
در کلبه ای که بر سر موج ایستاده است
او ، از سپیده دم چه تواند دید؟
جز این که آسمان
فانوس سرخ راهنمایی را
از دست برج بندر میگیرد
تا پیه سوز بی رمقش را بر آورد
چشمی که بارها
در کوچه های خاکی آن شهر آشنا
از دور ،
بر حریق شفق خیره مانده بود
امسال ، در سراسر این شهر ناشناس
از جلوه ی غروب چه خواهد دید ؟
جز این که گاهگاه
چون بر افق نظاره کند از چهار راه
خورشید آتشین را ، بعد از چراغ سبز
در آسمان ، نشان خطر بیند
آری ، زمانه ، شیوه ی دیگر گزیده است
وین بی خبر ،‌
هنوز فضای گذشته را
در قاب تنگ آینه می جوید
غافل ، که جز شکستن آیینه ، چاره نیست
غافل ، که عمر گمشده را بازیافتن
آسان تر از خریدن عمر دوباره نیست

 

نادر نادرپور

 




کلمات کلیدی :نادر نادر پور