حمل افتاب

ستارگان دنباله دار



نویسنده : فریده جلیلوند ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

 

 

برای سی و هفتمین تکرار در ایستگاهی پیاده می‌شوم که ۳۷ خاطره‌ی جدید روشن کنم.

 

***

 

گریه می‌کنی از پشت هزاره‌ها

 

می‌آیی خودت را تحمیل می‌کنی

 

انگار همین فرداست که داشتی می‌آمدی

 

همه چیز را به هم می‌ریزی

 

قاعده‌ها توی لحظه‌های  پلک‌هات گم می‌شوند

 

 

.

.

خیلی ساده ایستادی

 

زل زدی از توی چشم های باباقوری

 

آمدی بدون اینکه کسی کارت دعوت برایت فرستاده باشد

 

حالا که به دیروز نگاه می‌کنی

 

انگار همین فردا بود که همه چیز برای آن پاهای کوچکت ضرب گرفته بود.

 

.

.

۳۶ بار دور خودت چرخیدی

 

درست وسط میدان ۳۷ ایستادی

 

۳۷ بار فریاد کشیدی، اینک من

 

در تکراری همیشگی ۳۶ خاطره را فوت می‌کنم

 

 

.

.

می‌خندی از پس هزاره‌ها

 

انگار همین دیروز بود که می‌رفتی، - باید

 

همه چیز را درست سرجایشان می‌چینی

 

سلام می‌کنی، مثل برف سپید

 

آز آخرین سجده برمی‌خیزی...

 

زل می زنی،

 

تمام می‌شود.

.

.

خیلی ساده است.

نگارش در تاریخ ۱۳۸۵/۱٠/٢۶ توسط شالیز

 

http://shaliz.persianblog.ir/1385/10

 

 

 




کلمات کلیدی :شالیز