نیما یوشیج

 

 

     پاسها از شب گذشته است

میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.

مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته.

زمستان1336

/ 27 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

عازم یک سفرم سفری دور به جایی نزدیک سفری از خود من تا به خودم مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست. التماس دعا

کافه شعر

درود دوست عزیز و تشکر از انتخاب شایسته و دل نشین شما. خواندم وپسندیدم

شادن

می توانم بی آسمان و زمین و بی نجواهای نخستین زندگی کنم می توانم بی شعر و رویا در جزیزه ای متروک تنها بمانم می توانم بی لبخند و چراغ و دور از گل های باغ آرام بگیرم اما بی نگاه مهربان تو بی بهانه می میرم [گل]

دریا

شب عفو است و محتاج دعایم زعمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به معشوقت رسیدی خدا را در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی زما کن کمی هم جای ما او را صدا کن بگو یارب فلانی رو سیاه است دو دستش خالی و غرق گناه است . . . .[گل]

شادن

سلام دوست من با طناب به روزم و منتظر حضور آشنای شما . یا حق [گل][گل]

رفیق دلسوخته

سلام به مربی گرامی....... با داستان بوسه خدا منتظر شما هستم..[گل]

بهرام

سلام دوست عزیز عیدت مبارک و شعرت هم بسیار زیبا بود بهرام [گل][گل][گل]

بی تا علی پور

سلام مهمون خونه دل میشی منتظرم با همه تنبلی هام بالاخره یه جارو کشیدم و لباسام رو عوض کردم یه شاخه گل هم با خودت بیار شاد و سبز باشی [گل]

بهرام

سلام امدم و دست خالی برگشتم [گل][گل][گل]