غزل


با آن که در چشمت حقیر و ناتوانم

بگذار تا پیشت کمی دیگر بمانم

 

بگذار امشب در شب شعر نگاهت

من یک غزل با یاد چشمانت بخوانم

 

در کوچه های بی کسی تنهای تنها

نعش دلم را روی دوشم می کشانم

 

وا می شود درسینه ام زخم عمیقی

زخمی که آتش می زند بر استخوانم

 

هر کار می خواهی بکن اما تو ای خوب

نگذار تا با سایه ام تنها بمانم

غزلی از محمد علی شیخی

/ 7 نظر / 5 بازدید
گلابتون

نمیدونم اجازه دارم به این وبلاگهاتون سر بزنم یا خیر. از نوشته های شما لذت میبرم برا همین رد پای شما رو در تمام مسیرها میگیرم . امروز دو تا وبلاگ رو رصد کردم دو تا هم که بلد بودم جمعا 4 تا . سرم شلوغ شده کی میرسه همه رو بخونه . احسنت به این همه تلاش .موفق باشید

اسماعیل

سلام وروزگارتان خوش . ساقی بیا که یار زرخ پرده بر گرفت کار چراغ خلوتیان باز در گرفت آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت وان پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت موفق باشید [خداحافظ]

وحید

سلام[نیشخند]

معلم تنها

سلام بی بی خوبم فدای مهربونیهات وای چقدر شرمنده شدم . ممنونم یه عالمه که قابل دونستید و شعر بی محتوای منو تو وبلاگتون گذاشتید شما بی نهایت بزرگوارید خدا کنه بتونم این همه خوبی را جبران کنم.[شرمنده]

آسامحمدیان

آیا می خواهیدبا تئوری های ابتدایی ژانر شعر_واژه آشناشوید پست این بارمن به این شماره اختصاص دارد.منتظرنقدهای دانشورانه ی شما هستم. Oryanism.blogfa.com