شالیز

 

ماهی‌بانوی  پنج‌شنبه‌‍‌ها

 

ماهی‌بانوی نجیب پنج‌شنبه‌‍‌ها
با شرقی‌ترین نگاه‌
گونه‌هایی سرخ زیر یخ‌برف‌های دی
مثل شرم،
مثل آه.

آرام می‌آید
آن سویِ پر ازدحام خیابان،
زیر رنگ‌ پریده‌گی مهتاب
رنگ‌واره‌های دو چشم، عسل-

پسِ پرده‌ها
راه‌هایی که تو را می‌بلعند، تمام شوی، تا، هر شب-
پشت هر پنجره‌ای،
مثل شمعدانی
شنبه‌ها انقلاب موزونی را شروع می‌کنی
که مثل سیل با خودش می‌برد،
تا پنج‌شنبه‌ها

ماهی‌بانوی نجیب لحظه‌ها
مثل تاویل اورادی مانده از تمدن‌های باستانی دور
جاری می‌شوی
از بین‌النهرین
وصل می‌کنی اوّل هر روز را به آخر پلک‌هات

پایین که می‌روی تمام می‌شوم.
بالا که بیایی شروع می‌شود.

ماهی‌بانوی شرقی نگاه!
مثل حسّ آرام برّه در غنود
مثل حس گاهواره رویِ موج
مثل گذارِ زیرپوستی روزها
مثل پنج‌شنبه‌ها

شالیز

http://shaliz.persianblog.ir/

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد(سلام بر زندگی)

-------------------------------------------------------------------------------- گفت: این قدر نامم را تکرار نکن نفسم را حبس کردم… احسان پرسا [گل]

محمد(سلام بر زندگی)

سلام بانوی آینه و غزل عصرتون بخیر بسیار ممنونم از لطفتون که با حضور همیشگیتون سر شارم کردید. شعر بسیار دل انگیزی بود دست شما و شالیز مهربان درد نکنه کار هردو ستودنی و تاثیر گذار بود احسنتم[دست]

وحید مصلحی

سلام با شعری از آرشیو فاطمیه سال قبل به روزم شایداین شعر قفل دهانم را باز کرد شما دعا کنید یا حق

مسيح

سلام ان طرف مرد سكوتش چقدر فرياد است.......... با غزلي به روزم منتظر نگاه ارزشمندتون

شادن

بخوان تا موج در ساحل نماند نفس در جان ناقابل نماند سخن از توست اکنون ، آه ای عشق بخوان تا پای دل در گِل نماند سلام فریده ی نازنین [گل]روزهای بهاری ات به خیر انتخاب نابت رو خوندم، زیبا بود دلت شاد و شادی هایت پایدار یا حق

محمد(سلام بر زندگی)

اوراق شعر ما را بگذار تا بسوزند لب های باز ما را بگذار تا بدوزند بگذار دستها را بر دستها ببندند بگذار تا بگوییم بگذار تا بخندند بگذار هر چه خواهند نجوکنان بگویند بگذار رنگ خون را با اشکها بشویند بگذار تا خدایان دیوار شب بسازند بگذار اسب ظلمت بر لاشه ها بتازند بگذار تا ببارند خونها ز سینه ی ما شاید شکفته گردد گلهای کینه ی ما نصرت رحمانی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

مردان بی هراس در موج حادثان نمی میرند و مردان بیمناک ، در گاهواره ها آنگه سکوت سپس خندید ، آن ناخدا آوار بود آوار درد ، در هزاران ن نسل در خنده اش رازی غریب را به امانت سپرده بود رازی که ساحل مردان سوگوار از آن لرزید دم در کشید آرام جان سپرد مغی پرید با ناله ش غریب در اقصا در دور دید لاشه ی مردی غلظت مه را شکافت نصرت رحمانی[گل]

شالیز

سلام بر بانوی شعر و ادب و دانایی بسیار از لطف سرکار در باز نشر اشعارم ممنونم از خوانندگان و یادداشت نویسان عزیز نیز بسیار سپاسگزارم لطف عالی هزاران بار ارزشی بیش از این تشکر بی بهای بنده دارد زیرا که بی هیچ اطلاع و منتی لطف و بزرگمنشی خود را نثار بنده فرموده اید. باشد تا قابل پاسخ گویی باشیم

سیدمحمدرضا هاشمی زاده

سلام عزیز بزرگوار صمیمی از دلنوشته ارزشمند مفید وباطراوتتان که مجموعه ای از گلواژه های معطر و نو اندیشه های دلنشین و فضایی باطراوت با زبانی صمیمی بود لذت وبهره کافی بردم..قلم وقدمتا ن همیشه ی ایام سبز ومعطر....دست حق نگهدارتان ................... بادعای خیرتان روبه بهبودی هستم با مهرو محبت و صمیمینت وعطر دوستی شما..زلال ترو شکوفاتر شعر خواهم گفت و به هوای محبت ودوستی زلالتان.. استوار ترخواهم ماند... ............. شهادت مظلومانه بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا س را بشما دوست گرانقدر تسلیت میگویم....خیر دنیا و حسن آخرتتان را از خداوند خواستارم سلامی چو بوی خوش آشنایی چقدر خوشحال شدم که در این عصر بی تکیه گاهی...و مشکلات جسمی روحی به خلوت تنهاییم آمدی...وعطر محبت و همدلیت را در هوای تنهاییم افشاندی قلم وقدمت همیشه ایام سبز ومعطر.....دوستیت پایدار