محمد علی شیخی

 

 

((با تو))

 

بایدبرایت از خودم شعری بگویم

شعری که نارس مانده در عمق گلویم

 

عمری به دنبال نگاه مهربانت

کوچه به کوچه در به در در جستجویم

 

حسی که از نامیدنش می ترسم آخر

دارد که بازی می کند با آبرویم

 

وقتی که در آئینه می بینم خودم را 

انگار می بینم تو را در روبرویم

 

تا خواستم با تو بگویم درد خود را

بغضی نشسته سد راه گفتگویم

 

اینبار هم با یک غزل می گویم ای خوب

با تو چه زیبا می شود هر آرزویم

 

محمدعلی شیخی

http://7409017.persianblog.ir/

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
تنها

سلام عزیز. من بعضی وقتا شعر می گم میشه شعرامو بدم بذارین تو وبتون؟

وحید مصلحی

سلام ببخشید دیر شد مسافر شهر کریمه ی اهل بیت بودم زیبا بود یا حق

محمد(سلام بر زندگی)

چه غربت باری ای پاییز صدایت رنگ اندوه است دلم را مست غم کردی ولی من دوستت دارم در این شب های پر آشوب که بر جانم به جز اندوه فقط تصویرها مانده ، عجب بی مهری ای پاییز ولی من دوستت دارم من این سو خفته بر تختی کنارم دیگران خفته هزاران چشم ، بارانی کمی آنسوتر از فریاد ز مویه ، موی ، آشفته ولی من دوستت دارم سفر در پیش و من بی تاب... کمی آنسوتر از دیوار ، عبث این التماس من خدای خسته را تا سر برآرد شهریار از خواب ... دلم مشکی به تن دارد ولی من دوستت دارم حامد تقدسی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست عذر خواهم را هم آن چاک گریبان کرده ام چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام حسین منزوی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان کی داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم روزی بیامیزیم اگر با یکدگر دیوانه جان تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو دیوانه خود دیوانه دلدیوانه سر دیوانه جان ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان حسین منزوی[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

سلام فریده مهربون شب بخیر بی نهایت ممنونم از لطف بیکرانتون که شعر این ناچیز را در بلاگ با ارزشتان مرقوم فرمودید برای من جای مسرت و شادمانیست وجود دوست و همدلی مهربان چون شما. باشد که شایسته این دوستی باشم هرچند که هیچ تهیدستی سجاده مرا پر نمی کند دعایت می کنم شاد باشید[لبخند]

امیریان

با چه زیبا میشود هر ارزویم خیلی زیباست .

شادن

حسی که از نامیدنش می ترسم آخر دارد که بازی می کند با آبرویم ... سلام به بانوی آفتاب [گل] فریده ی مهربونم ! انتخاب ناب و دل نشینت رو خوندم ... عالی بود . بهترین ها رو برات آرزو می کنم یا حق