محمد پوردامغانی

 

دریا

کاسه آبی پاشید
ز دو چشمش دل من
پشت سر رو به فراق
تا تو را روشنی راه شود

رفتی و تاب نماند
که در این دشت غریب
برکه سوخته ام
قطره ای آه شود

خانه خالی است
چراغی نه به جا
مانده شمعی خاموش
کنج این رف تنها
کاش بودی دریا دریا

چه بگویم
سخنی نیست دگر
حرفها را همه برد
آب تا ماهی
باد تا مهتاب

دل بی دل شده
تنها شده است
کنج این رود غریب
پای این کنج خراب

چه بگویم سخنی نیست دگر
حرفها را همه برد
آب تا ماهی
باد تا مهتاب
من بی دل شده تنها شده ام
می روم باز به خواب

خواب می بینم
جنگل ماهی شده است
خواب می بینم
صحرا ماهی شده است
خواب می بینم
رویا ماهی شده است
خواب می بینم
که تو دریایی دریا
همه ماهی شدگان
در تو اینک پیدا

خواب می بینم
که من گم شده نیز
در تو ماهی شده ام
از تو گشتم پیدا

...

چه بگویم
سخنی نیست دگر

کاش بودی دریا دریا  

 

محمد پوردامغانی

http://damghany.blogfa.com/

مرداد ۱۳۸٧

/ 20 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام

سلام دوست عزيز خيلي وقت است كه از شما خبري ندارم اميدوارم هر كجا باشي سلامت بوده باشي متشكرم بهرام [گل][گل][گل]

بهرام

سلام شعر خيلي قشنگي است در ضمن دوست عزيز از سلامتي ات مرا اگاه كنيد اميدوارم در زندگي موفق بوده باشيد بهرام [گل][گل][گل]

چرك نويس

سلام دوست من ... اومدم عيادت با آرزوس سلامتي توت ... يا من اسمه دوا و ذكره شفا

چرك نويس

بازم سلام اشتباه تايپيم رو ببخشيد شما ...

بهرام

سلام از حضورت ممنون شعر بسيار خوبي انتخاب كرده ايد متشكرم بهرام [گل][گل][گل]

بهرام

سلام ديگه مارا فراموش كرده اي ولي من شمارا فراموش نكرده ام گاهگاهي سر ميزنم موفق باشيد بهرام [گل][گل][گل]

بهرام

سلام ممنون شعرت هم خيلي زيبا بود بهرام [گل][گل][گل]