مهرداد نصرتی

 

برخاستم که .  .   .

برخاستم که ترک کنم ایستگاه را

این انتظار ِ مضطربِ اشتباه را

برخاستم که پاک کنم از همیشه ام

کابوس تلخ رفتنت از تیر ماه را

برخاستم که پاک کنم چند شنبه ی،

تیرِ هزار و سیصد و هشتاد و آه را....

اما مگر که می شود از خود دریغ کرد

این رنج سر سپردگی ِ دلبخواه را؟

باران گرفت پشت سر هم ولی نشست

از جاده نیامدن تو نگاه را

دنیا بی اعتنا به من و تو گذشته است

دستی... که در بیاورم از تن سیاه را

مهرداد نصرتی

http://www.talkhand.blogfa.com/

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد(سلام بر زندگی)

سلام دوست گرانقدرم صبحتون بخیر ممنونم از قدم رنجه تون خیلی لطف کردید بر من منت گذاشتید[شرمنده]

شادن

سلام فریده جان [گل] انتخاب زیبات رو خوندم ء بسیار دلنشین بود . ببخش که این روزها دیر به دیر سر می زنم و نمی تونم به موقع قلم نابت رو بخونم . بهترین ها رو برات آرزومندم . التماس دعا

ندا

چه انتخاب خوبی . سلام به استاد .خانم عزیز. (ندا)

بهرام

دوست عزيز سلام ستاره پرفروغ نظر داده بود منهم خواستم جوابش را بدهم ولي باز نشد موفق باشيد بهرام

بهرام

سلام از حضورت ممنون شاد و خرم باشيد بهرام [گل][گل][گل]

بهرام

سلام از حضورت ممنون و از تعريفت هم متشكرم بهرام [گل][گل][گل]