رضا پارسی پور دامغانی

 

سرکویری

( قطار )

 

پائیز و غروب و شام آخر شده است

 

یونس به تمام ایل کافر شده است

 

کو همنفسی ، همسفری ، همراهی

 

دلها چو قطار بی مسافر شده است !!

 

دامغان - رضاپارسی پور

http://www.baghebaran.blogfa.com

 

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم تنها

نگاه تو بر در است با یاد پنجره باز رو بباغ، هوای تازه، خورشید تابان، پرنده ی خوانای عاشق بر همیشگی سبزی شاخه سرو. نگاه تو بزندگی بجامانده در چشم رفیقان عشق، شکوفانی سرخ نسترن تابستان منگوله های میوه مهرگان باغبان دانه جو در خاک خوب اندیشه و بازوی کار بهار. نگاه تو از زندگی گذرد- با عبور از اعصار به کویر و کوهسار. نگاه تو نگاه تاریخ است ادامه وجدان مزدک و بابک، حلاج و عشقی، در شعر سعید گلسرخی و مختاری. تو در نگاه کودک امروز نگرانی دیرین امروز، وعده روشنی فردا، در آسمان شفاف هدیه داری. نگاه تو زنده است- در پرواز باز پشتک کامل کبوتر در نیلی آسمان شنای خیس ماهیان رود ورود دریا، اندیشه مرور دیروز انسان فردا. بیژن باران[گل]

معلم تنها

بر آب خلیج فارس ُخرامان رَوی رو بجنوب- در طلوع طشت طلا، رخنه به خاطرات ویران دور. بخوان بخط نور بر صفحه دریا: در تور بلور خور رقص شاد ماهیان کیان کف ناپایدار، زیر سایه گذر بال ماکیان- دور شود، کوچک چون ملخی بر کاه گندم.3 مرا به سرخی صدای ِسِحر سَحر ببر- به لمس شیری شیون نوزاد صبح، طیف الوان تحرک تابستان 4 مینای پریدن رشحه ی ماهی زرد خروش خورشید سیاه افت اسفنجی سنگ پا آبی سیر صدای دیگ شب سرخ خروس خوان ده سفید نجوای کف آلود رود ته دره. دمی، قرین پوست ران تو، دلیل زندگی منست. با تو، شاهد زندگی من- تویی. با تو، در این جهان اثر ز من مانَد- کودکی بر نطع نور فردا. بی تو، بود و نبود، یکی ست. بیژن باران[گل]

معلم تنها

آتشم من و این مشت استخوان بر جاست عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد ز بسکه داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ دلم به حال دل هیچ کس نمی سوزد به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم رهی ز آتش گل و خار و خس نمی سوزد رهی معیری[گل]

مسيح

سلام ممنون از حضورتون فريده خانوم اومدم بگم شما ديگه لازم نيست هر بار اجازه بگيريد خودتون صاحب اختياريد هر وقت صلاح دونستين ميتونيد ازشون استفاده كنين اين نهايت لطف شما به منه انتخاب اين بارتونم عاليه حق شعراي استاد بيشتر از ايناست

مرتضی خلیلی

سلام گزیده های زیبایی رو معرفی کردین با خوندنش لذت وافر بردم. به خصوص این رباعی که بسیار تامل برانگیزه

معلم تنها

چاهی درون مردمک دیده می کنم ورودی که لا به لا غریبه ی کولی هاست چرخیدن زمین به گرد تو چرخیدن من است ارثی که گردباد به من داد ارثی که باید از اول گم می کنم تو را کاش آن دو لحظه پیش و پس نمی شد از اول در می زنند صد ها صدا قرار هر چه دریچه ست می شوید همچنان و پری یاغی ست من : مرگ را نه چاله پذیرفتم تا ماهیان گردن فرکشند تا آفتاب تر از تأخیر پیدا نمی کنم چگونه در آن باران دریا با خواب های تو درگیر شد لبریز هر چه بخواهی هر چند هر چه بخواهی ستاره نیست نخل ولی پر از جوانه می گذرم ماه همواره سایه بان مرقد ما نیست محمد بیابانی[گل]

معلم تنها

سلام بی بی جان خوبی؟ شبت بخیر چقدر جالب که تونستید استاد معیری را از نزدیک ببینید خوش بحالتون مهربونم[لبخند]

معلم تنها

زان پس خامش ستاده بود و به دار سپیده ی بی اورنگ گردن نهاده بود خونابه : پرده بر مژه ی مفتول ابر سکوت مهاجم با خرمن خزنده ی پرها ریخته رویای سبز درخت و زمین بی کهکشان پرت شباهنگ مهتاب آبگون بر دامن دوباره ی توفان آه بنفشه برلب مجنون بید بن ناگه تو را پروانه های منتظر دستان بر قاب طبل سوخته ی موعود رد قبیله ها و قافله ی اسپند پرپر زدند و فتادند ما را ولی هنوز زخم زبان زنجره و زنجیر بار گران خفت خواب دوباره پاره تخته ی تابوت بود اما پرندگان طرفه تبار زمزمه شبگیر خوانده اند زین مایه بی گمان بر ذهن آسمان بذر ستاره ها و صاعقه ها را فشانده اند محمد بیابانی[گل]

رضاپارسی پور

سلام فریده ی فرید و عزيز...منتظر عطر و بوي گل نظرتم.ممنونتم.شاد و سلامت و كامياب باشي و ساغر هستیت مدام پر مدام.[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

رضاپارسی پور

سلام فریده جان...باغ باران جشن تولده. زودتر بیا.[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]