یغما گلرویی

 


جمعه

 
تنها برای تو می نویسم بی بی باران
سیاه پوش دل سفید
دل سفید مو سیاه
مو سیاه رو سفید
رو سفید آسمان و اینه
گفتی ناقدان نادان این کرانه
در علت اعتمادت به دریا خیالبافی خواهند کرد
حق با تو بود پیشگوی شریف گریه ها
بسیاری در جواب به دریا زدنت جفنگ می بافند
بگذار که این راز
تنها سر به مهر صندوق بغض های من باشد
می دانم که در پس کرباس سفید
به کلمه ی تالمات روحی دلقکان می خندیدی
حالا مرا ببین در هجوم همهمه ی اینهمه هوچی
تمام حرفهاشان زیر خط کمربند است
مدام برایم از صفوف چپ و راست این کرانه می گویند
من اما دست چپ راستم را هم نمی شناسم
تنها می دانم که به قول فروغ
روشنی خواب است
می دانم که ماست
به حرف هیچ سایه ای سیاه نخواهد شد
می دانم که زیر طاقهای پل های سنگی این شهر
هنوز خوابگاه کودکان گرسنه
می دانم که به دستبوس هیچ سروری نخواهم رفت
می دانم که هنوز رهایی عریان رویا میسر نیست
جناح من نگاه تو بود بی بی باران
تو را او بامداد را
تا طنین واپسین ترانه ی نانوشته به یاد خواهم داشت
هراسم نیست از شب و
بیدلی اهالی خنیا و خرناسه
که آنچه می نویسم آنچه خوانده می شود را
کودکان عاشق فردا
با چشمهای بیدار و عادلشان قضاوت خواهند کرد
پس یک دقیقه فریاد به پاس صبوری ستاره ها
هزار ترانه صدا
به احترام آن همه خاطره ی زخمی
تو به من آموختی
که در مرگ نور
نباید سکوت کرد

یغما گلرویی

 

 

فرستنده شعر محمد علی شیخی دوست گرامی

/ 20 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(كاغذ بي خط)

سلام دوست من ... انتخاب زيبايي بود شروع خوبي داشت ولي غمي سنگين را در خود حمل ميكرد ...

معلمي از جنس پاييز

عجب صبري خدا دارد ! چرا من جاي او باشم همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكارى هاي اين مخلوق را دارد وگرنه من بجاي او چو بودم يكنفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه ميكردم عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد ! معيني كرمانشاهي[گل]

معلمي از جنس پاييز

خانمانسوز بود آتش آهي ، گاهي ناله اي ميشكند پشت سپاهي ، گاهي گرمقدر بشود سلك سلاطين پويد سالك بي خبر خفته به راهي گاهي قصه يوسف و آن قوم چه خوش پندي بود به عزيزي رسد افتاده به چاهي گاهي هستيم سوختي از يك نظر اي اختر عشق آتش افروز شود برق نگاهي ، گاهي روشني بخش از آنم كه بسوزم چون شمع او سپيدي بود از بخت سياهي ، گاهي عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب بنشيند برگل هرزه گياهي ، گاهي اشك در چشم فريبنده ترت مي بينم در دل موج ببين صورت ماهي ، گاهي زرد رويي نبود عيب مرانم از كوي جلوه بر قريه دهد خرمن كاهي ، گاهي دارم اميد كه با گريه دلت نرم كنم بهر طوفان زده سنگيست پنهاهي گاهي معيني كرمانشاهي[لبخند]

معلمي از جنس پاييز

چه گويم ، چها ديده ام سالها اسيرانه ناليده ام سالها كلامي پسند دلم اي دريغ نه گفتم نه بشنيده ام سالها من آن شمع خود سوز زندانيم كه دزدانه تابيده ام سالها چو ابر پريشان در كوهسار چه بيهوده باريده ام سالها در اين بو ستان در خور آتش است گياهي كه من چيده ام سالها ز بي مقصدي چون يكي گردباد به هر سوي گرديده ام سالها زلبها ي من خنده هرگز مجوى من اين سفره بر چيده ام سالها معيني كرمانشاهي[لبخند]

معلمي از جنس پاييز

سلام دوست مهربان صبح آدينه تون بخير و شادي ايشالا روز خوبي داشته باشيد[لبخند]

لولی دیوانه:::شالیز

به حرف هیچ سایه ای سیاه نخواهد شد می دانم که زیر طاقهای پل های سنگی این شهر هنوز خوابگاه کودکان گرسنه ... ... ولی بدون حرف سایه ها سیاه شدیمف تباه شدیم... بدون طاق پل کودکانمان زیر باران و برف و سرما و گرسنگی جان دادند... دست های محبتمان را توی جیب های پرمان قایم کردیم... و گاهی کلاه از سرمان برداشتیم و گاهی گذاشتیم... به احترام آن همه معرفت به احترام آن همه مبت به احترام آن همه چشم های معصوم ...یک دقیقه سکوت می کنم با درود و بدرود

امیریان

سلام بانو متشکرم و خوشحال شدم که افتخار داده و بمن سر زدید [گل]

بهرام

سلام از حضورت ممنون بهرام [گل][گل][گل]

بهرام

سلام از حضورت ممنون بهترين كارو كرديد متشكرم بهرام [گل][گل][گل]