علی اصغر کیانی

 

انتظار

 

ازشب سخن نگو که به جز شب ندیده ایم

 

صحبت  کن  آفتاب  که  یلدا  شنیده ایم 

بی  واهمه  سرودن  از  آب  و   آینه

 

این است آرزوی هر آنکس که دیده ایم

 

ای آرزوی  سبز شکفتن  بدون  تو

 

جز  درد  از درخت  زمانه نچیده ایم

 

آنقدر بی بهانه نشستیم و هی تو را

 

نقشی از اتفاق به رویا کشیده ایم

 

دستان زود  باورمان غصه میخورد

 

شاید که در خیال تو را آفریده ایم

 

نه این دروغ وسوسه انگیز را ببخش

 

تو میرسی به داد همه خواب دیده ایم

 

یک شب تمام پنجره ها باز می شود

 

آن شب به اتفاق به فردا رسیده ایم

 

علی اصغر کیانی                                                 

 http://www.varoo.blogfa.com             

 

/ 15 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم تنها

دایا ! پر از کینه شد سینه ام چو شب رنگ درد و دریغا گرفت دل پکروتر ز ایینه ام دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست همه خشم و خون است و درد و دریغ سرایی درین شهرک آباد نیست خدایا ! زمین سرد و بی نور شد بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد مگر پشت این پرده ی آبگون تو ننشسته ای بر سریر سپهر به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟ شبی جبه دیگر کن و پوستین فرود ای از آن بارگاه بلند رها کرده ی خویشتن را ببین زمین دیگر آن کودک پاک نیست پر آلودگیهاست دامان وی که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست گزارشگران تو گویا دگر زبانشان فسرده ست ، یا روز و شب دروغ و دروغ آورندت خبر کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست درین کهنه محراب تاریک ، بس فریبنده هست و پرستنده نیست علی رفت ، زردشت فرمند خفت اخوان ثالث[لبخند]

معلم تنها

سلام فریده مهربان خوبی؟ چقدر شعر دلنشین و زیبا بود ممنونم از شما[پلک]

زی زی

درود فریده جان نیستی بابا؟[بغل] الان دیدم واسه معلم تنها پیام گذاشتی گفتم بیام احوالات بپرسم[ماچ][گل]

معلم تنها

گر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟ بدو گویم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست من آن دم چشم بر دنیا گشودم که بار زندگی بر دوش من بود چو بی دلخواه خویشم آفریدند مرا کی چاره ای جز زیستن بود ؟ من اینجا میهمانی ناشناسم که با ناآشنایانم سخن نیست بهر کس روی کردم ، دیدم آوخ مرا از او خبر ،‌ او را ز من نیست حدیثم را کسی نشنید ، نشنید درونم را کسی نشناخت ،‌نشناخت بر این چنگی که نام زندگی داشت سرودم را کسی ننواخت ، ننواخت برونم کی خبر داد از درونم که آن خاموش و این آتشفشان بود نقابی داشتم بر چهره ، آرام که در پشتش چه طوفان ها نهان بود همه گفتند عیب از دیده ی تست جهان را به چه می بینی که زیباست ندانم راست است این گفته یا نه ولی دانم که عیب از هستی ماست چه سود از تابش این ماه و خورشید که چشمان مرا تابندگی نیست جهان را گر نظاط زندگی هست مرا دیگر نشاط زندگی نیست نادر نادر پور[لبخند]

معلم تنها

سلام فریده عزیز صبحتون بخیر از شما مثل همیشه کمال امتنان را دارم که منو تنها نگذاشتید و بمن سر زدید[لبخند] دوست مهربونم بروزم.[لبخند]

داود49

سلام شعر بسیار زیبایی بود . ممنون[گل]

مهدی جلیلی

سلام فریده ی مهربان! حرف نداره غزلهای آقای کیانی به خصوص این غزلش. آفرین بر انتخاب شما! عید غدیر مبارک! قربانتان!

نسیم گلشن جان

سلام! ممنون از انتخاب زیبایتان! عید غدیر بر شما هم مبارک و خجسته باد![گل]

سحر جون

سلام حاصل اندیشه خدا ادم,خوبی دایی جون شعرهات مثل همیشه جان بی رمقم را امید زنده ماندن میبخشد.تازگی ها خوب زندگی نمیکنم نمیدونم از زندگی چی میخوام,کاش از این ّّپوچی فکری زودتر در بیام[قلب][خداحافظ]