نادر نادرپور

 

 

کلبه ای بر سر موج


                
 طفلی که گاهگاه
آیینه در مقابل خورشید می گرفت
تا دیدگان پیر و جوان را
از بازتاب نور بیازارد
اکنون که آفتابش رو می نهد به بام
آیا چگونه نور جوانی را
در چشم پیر خویش ، فرود آرد ؟
این طفل سالخورده
طرفی ازین خیال نخواهد بست
زیرا که آفتاب کهنسالی
دیگر نه آن فروغ سحرگاه است
کز خاوران در آینه ها می تافت
او ، هرگز انعکاس زلالش را
در دیدگان خویش نخواهد یافت
امروز
، بر کرانه ی اقلیم باختر
در کلبه ای که بر سر موج ایستاده است
او ، از سپیده دم چه تواند دید؟
جز این که آسمان
فانوس سرخ راهنمایی را
از دست برج بندر میگیرد
تا پیه سوز بی رمقش را بر آورد
چشمی که بارها
در کوچه های خاکی آن شهر آشنا
از دور ،
بر حریق شفق خیره مانده بود
امسال ، در سراسر این شهر ناشناس
از جلوه ی غروب چه خواهد دید ؟
جز این که گاهگاه
چون بر افق نظاره کند از چهار راه
خورشید آتشین را ، بعد از چراغ سبز
در آسمان ، نشان خطر بیند
آری ، زمانه ، شیوه ی دیگر گزیده است
وین بی خبر ،‌
هنوز فضای گذشته را
در قاب تنگ آینه می جوید
غافل ، که جز شکستن آیینه ، چاره نیست
غافل ، که عمر گمشده را بازیافتن
آسان تر از خریدن عمر دوباره نیست

 

نادر نادرپور

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهرام

سلام از حضورت بسیار خوشحال شدم شعرت هم بسیار عالی بود بهرام [گل][گل][گل]

amirian

سلام بر بانوی علم و اندیشه و ادب متشکرم از کامنت شما . پاسخ دادم که انشاله بخوانید . شعر مکتوب گزیده پر معنی و جالبی است . انتخابی دلنواز . کنایه ها و استعاره های زیبا . موفق یاشید امید که باز از شما بخوانم . متشکرم[گل]

رضا عبدیائی

سلام.بااحترام دعوتید بخوانش شعرای پائیزیم " تمام گناهم + لالایی" [گل]

امیر

سلام وبلاگ جالبي داري آپم خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزني http://10jokes.persianblog.ir

بهرام

سلام دوست بسیار عزیز شعرت بسیار عالی است بهرام [گل][گل][گل]

مهدي دمي زاده (چرك نويس)

بازم سلام دوست من ... در بعد از ظهري سگي منتظر حضورتم! -------------------------------------------- آه افسوس كودكي هايم گذشت...

دریا

من را به شب ترانه ات دعوت کن بر بستری از بهانه ات دعوت کن آغوش تو خانه ای ست همتای بهشت یک بار مرا به خانه ات دعوت کن[گل]

رضاپارسی پور

شنبه شانزدهم مهر 1390 سرکویری سرکویری " فریادرس " پنداشته ای به سینه ی ما ، غم نیست ؟! زخم است هزار و یک نمک مرهم نیست گفتیم و نوشتیم و کسی گوش نکرد فریاد رسی مگر در این عالَم نیست ؟! رضاپارسی پور ************************ روزی یک " سرکویری " ، از هزار و یک سرکویری ، پاداش رنج سفرتان به " باغ باران " . نوشته شده توسط رضا پارسی پور در ساعت 0:48 | لینک | نظر بدهید [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]